قصیدهی «غوکنامه»قصیدهی «غوکنامه»، سرودهی محمدرضا شفیعی کدکنی، که به استقبالِ قصیدهای به همین نام از محمدتقی بهار (با مطلعِ «بس کن از این مکابره، ای غوکِ ژاژخا ...») رفته است، از دیدِ من، در آینده بسی بیش از امروز قدر خواهد دید.چنانکه قصیدهی سیف فرغانی (با مطلعِ «هم مرگ بر جهانِ شما نیز بگذرد ...»)، هفتصد سال پس از درگذشتِ شاعر، در روزگارِ ما چنین نامدار شده است. در قصیدهی کدکنی، چون قصیدهی فرغانی، شاعر گویی از میانِ سیاهیِ بیروزنی سر برمیکشد و چشم در چشمِ سیاهکاران میدوزد و سرنوشتِ محتومشان را بی پردهپوشی بر آفتاب میافکند. او گویی بر فرازی ایستاده است که میتواند پیش و پسِ این سیاهی را ببیند و مژده دهد که روشنی خواهد دمید. از این رو ست که او، به گفتهی سعدی، دلیرانه سخن میگوید: «دلیر آمدی سعدیا در سخُن / چو تیغات به دست است، فتحی بکُن».قصیدهی کدکنی بسیار متأخر است و نمیتوان باور کرد که «فروردین ۱۳۴۹»، که در کتاب آمده، تاریخِ سرایشِ شعر باشد. نشانههای شعر آشکارا دلالتهای امروزین دارند. روشن است که این تاریخ ترفندی بوده برای گذشتن از سدِ سانسور. به یاد آورید مهدی اخوانثالث، یارِ غارِ شفیعی کدکنی، را که میگفت شعرِ «تسلّی و سلام» را به «پیرمحمد احمدآبادی» تقدیم کرده بود، و نه محمد مصدق، تا بگذارند بیمشکل چاپ شود. باری، آنان که باید اشاراتِ شعر را دریابند، غوکنامهای غوکها که موج برآشفته خوابتانو افکنده در تلاطمِ شطِّ شتابتانخوش یافتید این خزۀ سبز را پناهروزی دو، گر امان بدهد آفتابتاندم از زلال خضر زنید و مسلّم استکز این لجنکدهست همه نان و آبتانبیشرمتر ز جمع شمایان نیافریدایزد که آفرید برای عذابتانکوتاهبین و تنگنظر، گرچه چشمهااز کاسه خانه جَسته بر تا کجا...
ما را در سایت تا کجا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 162
تاريخ: يکشنبه
9 بهمن
1401 ساعت: 12:43